تبليغاتX
love

love

my love

انتقال

سلام به همه دوستای گلم

این وبلاگ دیگه تعطیل شد

نه بهتره بگم منتقل شد به یه جای دیگه

همه دوستای گلم اگه خواستن بیان اونجا

من اون وبلاگ جدیدرو تقدیم کردم به عشقم

با حضورتون خوشحالم کنید...

منتظرتونمممممممم

گراستی دوستای گلم که منو با این آدرس لینک کردن اگه میشه وبلاگ جدیدرو با اسم   hengameh&ali

    لینک کنید منم همتونو لینک میکنم

ممنون

تا بعد

اینم آدرس وبلاگ جدیدم

www.my-life4u.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 19:29  توسط hengameh  | 

سلام دوستای گلم

خوبید؟؟؟

یه خبر توپ

دیروز با علی بیرون بودیم باهم صحبت کردیم و به توافق رسیدیم که به درد هم میخوریم من

که واقعا همه حرفارو از ته دلم گفتم و امیدوارم اونم ایجوری باشه و مثل بقیه نامرد نباشه که

 فکر نمیکنم چون هرچی باشه امیر(نه اون دوست پسر قبلیم)اونو معرفی کرده!

خوب دوستای گلم نظر راجع به وبلاگم یادتون نره

بای بای

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 12:58  توسط hengameh  | 

باران

شیشه ی پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
میپرد مرغ نگاهم تا دور
وای، باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست.

خواب رویای فراموشیهاست
خواب را دریابم،
که در آن دولت خاموشیهاست.
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها میبینم،
و ندایی که به من میگوید:
گرچه شب تاریک است
دل قوی دار
سحر نزدیک است...

... در میان من و تو فاصله هاست
گاه میاندیشم،
- میتوانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری.
دستهای تو توانایی آن را دارد؛
- که مرا،
زندگانی بخشد.
چشمهای تو به من آرامش می بخشد.
و تو چون مصرع شعری زیبا،
سطر برجستهای از زندگی من هستی.
دفتر عمر مرا،
با وجود تو شکوهی دیگر،
رونقی دیگر هست.

میتوانی تو به من،
زندگانی بخشی؛
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی...

...گاه میاندیشم،
خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی میشنوی، روی تو را
کاشکی میدیدم.

شانه بالا زدنت را،
- بی قید -
و تکان دادن دستت که،
- مهم نیست زیاد -
و تکان دادن سر را که،
- عجیب!
- افسوس
- کاشکی میدیدم!.
من به خود میگویم:
"چه کسی باور کرد.
"جنگل جان مرا
"آتش عشق تو خاکستر کرد؟...


... با من اکنون چه نشستها، خاموشیها،
با تو اکنون چه فراموشیهاست.

چه کسی میخواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد

من اگر ما نشویم، تنهایم
تو اگر ما نشوی، خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز بر پا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم

من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه بر میخیزند

من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی پنجه در پنجه ی هر دشمن
در آویزد...

Guys: Put More Bliss in Your Kiss

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 22:58  توسط hengameh  | 

cartpostaleto.blogfa

شکایت عشق...

 ندیدی چشمهایم زیر پایت جان سپرد

آخر گلویم از صدای پایت جان سپرد

آخر نفهمیدی صدایم بغض سنگینی به دوشش بود اما از جفایت جان سپرد

آخر نترسیدی بگوید عاشقی نفرین به آیینت که از چشمان جادویت خدایت جان سپرد

آخر نمیدانی و میدانم که میدانم نمیدانی  که دل در خواهش آن انزوایت جان سپرد

آخر چقدر عزلت نشینی از برای یار دلگیر است

بخوان شعرم که شعرم در هوایت جان سپرد آخر.....

 

 

بیا با من دلم تنها ترین است                  نگاهت در دلم شور آفرین است

مرا مستی دهد جام لبانت                      شراب بوسه ات گیراترین است

ز یک دیدار پی بردی به حال            عجب در من نگاهت نکته بین است

سخن از عشق و مستی گوی بامن             سخنهایت برایم دلنشین است

مرا در شعله عشقت بسوزان                که رسم دوستداریها همین است

نشان عشق را در چشم تو خواندم           دلم چون کویی آیینه بین است

به من لطف گل مهتاب دادی                تنت با عطر گلها همنشین است

دوست را هم تو باش آغازو پایان             که عشق اولین و آخرینست

 cartpostaleto.blogfa

 

يك دنيا آسمان ابري

از عشق که....نه....

اما از عاقبت بي عقوبت! اين همه فاصله،

از انتهاي نامعلوم اين کوچه هاي بي چراغ و چلچله!،

چرا.........مي ترسم!......

 

من از لحظه اي که چشم هاي تو،

بين آوار اين همه نگاه معنا دار گم شوند!

من از دمي که بازدم تو پاسخش نباشد،

مي ترسم!

 

اما اگر راستش را بخواهي!

نمي دانم که از عاقبت اين همه ترانه و نامه ي بي جواب!

مي ترسم يا نه؟!

فقط مي دانم که.....محتاجم!

 

 

محتاج سکوت ستاره!

محتاج لطافت صبح!

محتاج صبر خدا!

من محتاج ترانه هاي بي قفس ِ پر از کبوترم!

 

من محتاج واژه هاي ساده و بي تکلفم

واژه هائي که بشود با آب غسلشان داد!

من محتاج نگاهي از جنس آب و لبخندي از جنس صداقتم!

من محتاج عطر يک احساس باران زده ي نمناکم!

 

من محتاج توام!

محتاج نگاه تو،

محتاج لبخند تو،

محتاج احساس تو،

همين!

از اين ساده تر و بي تکلف تر در کلام من نمي گنجد!

 

من محتاج توام که بيايي و مرورم کني!

با يک هوا هق هق!

با يک جفت نگاه خيس!

 

من محتاج يک دنيا آسمان ِ ابريَم!

که ببارد،....که براي من بشود،

بهانه اي از جنس معجزه!

تا بگويم تو را به هرمت اين ابرها که مي گريند قسم!....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 22:27  توسط hengameh  | 

سلام سلام سلام!

خوبید همه؟؟

         خوش میگذره؟

مثل امروز من سرحالید یامتاستفانه مثل دیروز من....

به هر حال من واسه همه و همتون آرزوی موفقیت دارم

میخواستم بگم که دیگه بهش فکر نمی کنم!

میدنم الان میگید(همین دیروز بود داشتی میمردی) اما من واسه فراموش کردن اون 2ماهو نیمه

دارم خودمو میکشم حالا هم قراره با یکی دوست شم که مثل خودم با

معرفت(اعتماد به نفس کاذب!!!)

و بازم مثل خودم اصلا اهل خیانت و این حرفا نیست!

خدارو چه دیدی شاید این همون مرد رویاهامه!!!!!

وای اگه باشه که من نوکر اون بالاسریم...(البته الانم هستماااااااااااا)

خوب فکر کنم سرتونو درد آوردم بزنیم بازم تو فاز شعرو شاعری

راستی اگه یه روز عاشق علی شدم بهتون میگم...

همه جا آفتاب بود مردم میرفتندو می آمدندمن پشت

 پنجره منتظر بودم.شب ستاره ها میدرخشیدندوعاشقان

 دست دردست هم میرفتندمن پشت پنجره منتظر بودم.

فردا فرداهای دیگر شب وروز از پی هم می گذشتند و

 مردم عشق را در وجود هم میدیدندمن هنوز پشت پنجره

 منتظر بودم.آفتاب لبخند میزد پرنده ها در آسمان پرواز

میکردندوآواز میخواندندمن پشت پنجره منتظر بودم که

صدای زنگ تلفن آمد .بله بفرمایید؟(عزیزم داره برف میاد من نمیتونم بیام پس منتظرم نباش بای.)

از پنجره که بیرون رو نگاه کردم داشت برف میبارید آخه نوبت عشق من بود .اینم از شانس ما.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 22:11  توسط hengameh  | 

دردودل یه عاشق سکست خورده(خودم)

سلام

اینبار مثل دفعه های قبل نمیخوام شعرو اینا بنویسم

نمیدونم چرا اما یکم دلم گرفته بود گفتم شاید بالاخره یکی پیدا شه که منو

 بفهمه و درکم کنه

هیچکس از شما که این وبلاگو میبینیدو هر کدوم نظرهای جورواجور میدین

 از زندگیم یا اصلا علت ساخت این وبلاگو نمیدونین!

شایدم نمیخواید که بدونید!

به هرحال من میگم شاید بعضیا بتونن قلب زخم خورمو بفهمن!

همه چیز از تابستون شروع شد

یه روز گرم آفتابی که مثل همیشه تو پارک محلمون بودم و خیلی اتفاقی

حوس تاپ بازی کردم و خیلی اتفاقی حوس تاپ بازی کرد...

اصلا همه چی یه اتفاق بود یه اتفاق قشنگ...

بگذار هرچه نمی خواهند بگوییم

بگذار هرچه نمی خواهیم بگویند

باران که ببارد،

از دست چترها هم کاری ساخته نیست

ما اتفاقی هستیم که افتادیم!

یه دل نه صد دل عاشق شدیم ودیوونه هم شدیم

نمیدونم چرا واقعا چرا؟؟؟

همه چی که مرتب بود خوب بود چی شد که اومد تو زندگیمو اونو بازیچه

دست خودش کرد؟

اما امروز دادم واسه این اینارو میگم که آخرین بار باشه که ازش میگم

امروز آخرین روزیه که نامه قشنگشو که به دست یه عاشق نوشته شده

بودو میخونم...

از اینکه میگم عاشق تعجب نکن آره عاشق بود

                                  اما بود...

همیشه آرزو میکردم زمستون شه باهم بریم زیر بارون و برف که اومد برف

 بازی کنیم...

چی شد که همه آرزوهای قشنگمون مثل برف آب شد؟

اما هنوزم یه چیزیو مطمئنم اونم اینکه من یه عاشق واقعی بودم اما اون با

حوس خودش درگیر بود شاید اویل عشق اما بعد همش از بین رفت...

چه زود همه چی تموم شد!

هیچکس فکرشم نمیکرد امیر با من بازی کنه اما کرد...

الام ۲ماهو نیم از روز جدایی گذشته اما عشقش خهنوز زنده است

من جز یه عشق پاک مگه چی میخواستم؟

اما نه من تسلیم این روزگار نمیشم اینقدر میگردم و میگردم که عشق رویاهامو پیدا کنم

الان اینو مینویسم اما هر وقت عشق واقعیمو پیدا کردم بازم مینویسم منتظر

 باشید که دیگه این هنگامه غمگین نمیادو یه هنگامه شادو سرحات میاد...

آره همونطور که فراموش شدم فراموش میکنم...

پیش رویم چهره تلخ زمستان جوانی

                     پشت سر آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام منزلگه اندوه و دردو بدگمانی...

من با یه عشق نو یه عشق پاک و صادق میام و دیگه با اون روزا خدافظی کردم

لحظه ای اگر بگشایند در این زندان را

بیرون خواهم رفت

چشم ها را خواهم شست

دریا را خواهم دید

ستاره ها را خواهم چید

گاز خواهم زد سیب سرخ ماه را

در آغوش خواهم کشید عشق بی آلایشم را

خواهم گریست

قهقهه خواهم زد

اگر فقط لحظه ای بگشایند این در زندان را

آه! ای زندانبان!!!...

بارانیم

                            مثل هوای چشمان غرور پیچک شکفته به دست باد

                  عاصیم

                            مثل بغض به هنگام فریاد

                                              مثل پنجره های خاموشی به وقت چشم انتظاری باران

                دلم تنگ است

                           مثل سنگ صبور به وقت تکه شدن به دست سنگینی نشئه مرگ

           

                با همه تنهایی و بارانی و طوفانی و عصیان....

                                                                    باز هم منتظرم...!

               بغض این قلم باز نمی شود ...!

                                                 دلم تنگ است...

Copyright©by:Orchid.blogfa.com

عاقبت خاك شوم گل بدمد از گل من

 حسرت روي توهرگز نرود از دل من

اشتياقي كه به ديدارتو دارد دل من

 دل من داند و من دانم و داند دل من...

گل سرخ به خارپشت پیری که با بی اعتنایی از کنارش گذشت گفت:
چرا مرا نبوئیدی؟!!!

خارپشت پاسخ داد: ترسیدم سختی وجودم تو را بیازارد.
گل سرخ از حسرت احساس خارپشت پژمرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 19:12  توسط hengameh  | 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

 

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

 

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

 

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

در نهانخانهء جانم ؛گل یاد تو ؛درخشید

 

باغ صد خاطره خندید

 

عطرصد خاطره پیچید:

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

 

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

 

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

 

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

 

من همه؛محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

 

بخت خندان و زمان رام

 

خوشه ماه فرو ریخت در آب

 

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

 

شب و صحرا و گل و سنگ

 

همه دلداده به آواز شباهنگ

 

یادم آید تو به من گفتی:

 

از این عشق حذر کن!

 

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

 

آب آیینه عشق گذران است

 

باش فردا که دلت با دگران است!

 

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!

 

با تو گفتم:حذر از عشق؟!-ندانم

 

سفر از پیش تو هرگز نتوانم؟نتوانم!

 

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد؛

 

چون کبوتر لب بام تو نشستم

 

تو به من سنگ زدی؛من نرمیدم؛نگسستم

 

باز گفتم:که تو صیادی و من آهوی دشتم

 

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

 

حذراز عشق؟ندانم؛نتوانم!

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

 

مرغ شب ناله تلخی زدو بگریخت...

 

اشک در چشم تو لرزید؛

 

ماه بر عشق تو خندید!

 

یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم

 

پای در دامن اندوه کشیدم

 

نگسستم؛نرمیدم!

 

رفت در ظلمت غم؛ آن شب و شبهای دگر هم؛

 

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم؛

 

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم...

 

بی تو اما؛ با چه حالی من ار آن کوچه گذشتم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 18:47  توسط hengameh  | 

اگه كسي رو كه دوست داري و عاشقشي در پاسخ به عشق تو عاجز بمونه اين تصميم اوست ، به هيچ عنوان از عشق تو كم نمي شه.... . . من اگه كسي رو دوست داشته باشم براش همه كار مي كنم ، مهم نيست دوستم داشته باشه يا نه...، مهم اينه كه من دوسش دارم و شايد اون منو اصلا نخواد ، هر كاري از دستم بر بياد براش مي كنم و ازش متنفر نمي شم ، خب اون منو دوست نداره ولي من كه دوسش دارم ، من كه عاشقشم ، هر جا كه مي خواد باشه فكر من و وجود من پيش اونه و هميشه براش دعا مي كنم شايد كم كم عاشقم شد
اول كه دوستت نداره ، تو ابراز محبت كن ، توجه كن بهش ، با نگات باهاش حرف بزن..... شايد اونم بهت علاقه پيدا كرد ، خسته نشو ، كسي كه واقعا عاشق باشه كم نمياره و تمام تلاشش براي خوشبختي و ديدن خنده ي معشوقشه... اين به همه ي دنيا مي ارزه ، نبايد خود خواه باشيم ... . . . اميدوارم به عشقتون برسين

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 22:0  توسط hengameh  | 

دوست دارم یا نه؟!؟!!!

نه! تو را دوست ندارم اما هنگامي که نيستي غمگينم و به اسمان ابي بالاي

 سرت و

ستاره هايي که تو را مي بينند حسادت ميکنم تو را دوست ندارم اما

نمي دانم چرا

انچه ميکني برايم استثنائي است و بارها از خودم پرسيدم : چرا انهايي که



دوستشان دارم بيشتر شبيه تو نيستند تو را دوست ندارم اما چشمان گويايت

 با ان

ابي عميق و درخشان بيش از هر نگاه ديگري بين من و اسمان ابي قرار

ميگيرد آه

ميدانم که دوستت ندارم اما ديگران باور نمي کنند چرا که اشکارا مي بينند

نگاهم به

دنبال توست

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 21:44  توسط hengameh  | 

به کودکي گفتند عشق چيست؟ گفت:بازي.

 

به نوجواني گفتند عشق چيست؟ گفت: رفيق بازي.

 

به جواني گفتند عشق چيست؟ گفت: پول و ثروت.

 

به پيرمردي گفتند عشق چيست؟گفت: عمر.    

 

       به عاشقي گفتند عشق چيست؟ چيزي نگفت. آهي کشيد

 

  و سخت گريست

 

            پرسيدم : عشق چيست ؟ گفت : آتش است .                    

      گفتم : مگر آن را ديده اي ؟ گفت : نــــه در آن سوخته ام.      

 

خنجری بر شانه هایم لانه دارد نازنین
                                            هست اگر زخمی دلم صد شانه دارد نازنبن
ما تمام کوچه های درد را پیموده ایم
                                            در پس این کوچه عشقت خانه دارد نازنین
دست در دامان هر کس میزنم بی حاصلست
                                            دامنت در آسمان گلخانه دارد نازنین
غنچه ی چشمان تو تا باز شد ژروانه هم
                                            ذرهای از سوختن ژروا ندارد نازنین
شعر عشق تو مرا بی خود نمیخواند به خویش
                                              بیت هایش خنجری جانانه دارد نازنین

رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم

                                       بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم

                                       یاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم

غیر تو که دور از من دل به هیچ کسی نبستم

هم ترانه یاد من باش

     بی بهانه یاد من باش

             وقت بیدازی مهتاب

                  عاشقانه یاد من باش

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 13:41  توسط hengameh  | 

چقدر سخته

چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی

 رو به قلبت

هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی هنوزم دوستش داری

     چقدر

سخته  دلت بخواد سرتو باز  به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت  له شده  

   چقدر

سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی  اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی  

چقدر

سخته وقتی پشتت بهش دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه

که هنوزم دوستش داری  

 چقدر سخته که گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار  بار تو خودت بشکنی

و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 13:21  توسط hengameh  | 

دوباره بهار اومد...

 

برگهایی که از درخت خسته شده بودند و پاییز را بهانه کردند و رفتند

اکنون فرصت آن شد که با آمدن بهار به آغوش درخت برگردند

اما تو یار پاییزی من هنوز هم منو چشم انتظار گذاشتی ....

بهار اومد  نمی خوای برگردی ؟

گلم   بهار قشنگم سلام ...خوبی عزیز؟

یکی دو روزیست که حلول نوروز است

اگر چه بی تو برایم بهار و غیر بهار

شبیه فصل زمستان شبیه هر روز است

چه سبزه ای به امید تو سبز کرده دلم

ببین که جز تو به روی کس نخندیدست

ببین بی تو به چه روزی نشسته دلم  

کجاست عیدی دستان پر سخاوت تو

چرا نمی رسد امروز پس به دادم عزیز

نگاههای قشنگ و پر از نجابت تو؟

ببخش این دم عیدی هر آنچه می گویم

تمام بابت این انتظار طولانیست

خدا نکرده نبینم دلت بگیرد عزیز

منم که سهمم از این ماجرا پریشانیست!

اگرچه مثل همیشه تمام این همه سال

عزیز! پیش خود اشتباه میکردم

اگرچه شب به شب از نو هزار برگ سپید

به عشق این که بیایی سیاه کردم

اگرچه باز نوشتم: گلم ! ملالی نیست

میان وسعت دردی که یادگار تو بود

نبوده ای که ببینی چطور این همه سال

دو چشم ساده ی غمگین در انتظار تو بود

تو فکر عید خودت باش ! جای من را هم

کنار سفره ی عیدت عزیز  خالی کن

برو و قصه عشق مرا دهان به دهان

دوباره زمزمه در گوش این اهالی کن

به فکر آنچه که بر من گذشت ساده نباش

فقط به من بنویس این بهار خوشحالی

بگو که حال نگاهت هنوز هم خوب است

بگو که عید قشنگیت عید امسالی

در انتها گل خوبم ! فقط مواظب باش

که چشم های قشنگت غریبه تر نشوند

بیا که مثل همیشه دو چشم ساده ی خیس

دوباره گوش به صدای زنگ در نشوند 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 13:19  توسط hengameh  | 

ناراحت بودم !‌

درون سينه نگنجد غمی که من دارم
خوش است با غم دل عالمی که من دارم
سرشک ديده بيان کرد ماجرای دلم
چه اعتبار بر اين محرمی که من دارم
ا ز آن گلی که برويد ز خاک من پيداست
زهجر لاله رخان ماتمی که من دارم
بسوخت جان حريفان ز گرمی سخنم
عجب که در تو نگيرد دمی که من دارم
مرا به گريه چه حاجت که رونقی ندهد
به برگ زرد رخم شبنمی که من دارم
بيا و بر دل من رحم کن که از تنگی
در او قرار نگيرد غمی که من دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 19:0  توسط hengameh  | 

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 18:32  توسط hengameh  | 

اگه بمیرم....

 

روزي خواهد رسيد

روزي كه خورشيد طلوع ميكند  ولي بي من

آن روز ديگر من نيستم

آري

آن روز خيلي ها با شگفتي به يكديگر نگاه مي كنند

با خود مي گويند اين اتفاق امكان ندارد
باور نمي كنند كه ديگر من نيستم

با شگفتي مي آيند سر خاكم

شايد باورش برايشان سخت باشد

من هنوز جوان بودم

اما بي آرزو، ارزوهايي داشتم

كه همگي بر باد رفت

قلب من

ساكت و بي صدا

آنجا زير خاك

چه كسي باور مي كند

آن روز خورشيد طلوع خواهد كرد حتي اگر من نباشم

شايد قلب هايي كه به راستي مرا ميخواستند

بيايند بر سر مزارم

اما

اين بار

قلب من ساكت و بي صدا

آرام و بي تحرك

زير خاك

دور از ضربان قلب آنان

مي پوسد

همان قلبي كه هزاران نفر آن را شكستند

همان قلبي كه هزاران غم در خود داشت

آري

من رفتم

من هم فراموش مي شوم

آن زمان كه بودم

كسي مرا نفهميد

اكنون كه ديگر نيستم

ميفهمم كه جايي در دنيا نداشتم

اما...

چه كسي مي دانست كه من او را مي خواستم

شايد خود او هم اين را نداند

اما قلب من

آرزويش را با خود به زير خاك برد

آن دم كه عزراييل به من مهلت نداد

نمي دانست كه من به خاطر خود زنده نيستم

نمي دانست كه قلب من با نفس  ديگري مي تپد

اما بي رحمانه جانم را گرفت

به او گفتم نامرد

بگذار حداقل يك بار ديگر او را ببينم

اما

بيچاره نمي دانست كه مشغول گرفتن جاني بود كه عاشق بود

اين بدن قبلان يك بار جان داده بود و رمقي نداشت

او نمي دانست كه عشق يعني چه

امروز خورشيد طلوع كرد

اما بي من

من ديگر نيستم

از اين پس دنيا نفس مي كشد

اكنون در قلب زمين هستم

او با من مهربان است

او مرا دوست دارد

پيكر سرد مرا در خود ميفشارد

مرا در آغوش گرفته و من آرام در اغوشش خفته ام.

مرا از ياد نبريد چون قلب خاموش من هيچ گاه شما را از ياد نخواهد برد

در آخر براي همه تنها يك ارزو ميكنم

و ان اين است:

ارزو مي كنم كه هيچ گاه عاشق نشوید!!   همين.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 21:46  توسط hengameh  | 

الو سلام
منزل خداست؟
اين منم مزاحمي که آشناست
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است
ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست
شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است
به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟
الو
دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر
صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم
شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم
پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست
الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست
دوباره ...
تا خدا خداست...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 21:32  توسط hengameh  | 

فصل زرد


ا ي نهايت ازدحام تنهايي
در کوچه هاي سرد وبي روح تو
آرامش غريبي مرا فرياد ميزند.
با ناله اي غريب
که از شکستن گوشواره ها ي
افتاده بر خاکت به گوش ميرسد.
اي زيبا ترين ترنم آفرينش
با خود تا انتهاي غربت اشکهايت
مرا ببر مرا ببر
از بغض که مي خوام بنوسيم بد جوري بغضم ميگيره.
از گريه مي خوام بگم ........ گريه م ميگيره.
از تنهايي و خنده و ............هم همين طور.
همين باعث ميشه که به چيزاي ديگه فکر نکنم. چون حالا ديگه کاملا برام جا افتاده که به هر چيزي زياد فکر کني بهش مبتلا ميشي.
ديگر شراب نياور
دهانم طعم ناسزا ميدهد
ايمان مرا لبهاي مست تو دزديدند
شور و شوقي بودم پوچ
من به نوروز مي مانستم
کنج قرمزترين روزهاي تقويم
مثل شهريورهاي بي تجديد و آزاد.
ستاره ها از ترس تو
هرگز بر من نتابيدند
چه بي رحم بودي نيمه شبها
وقتي به دختران حسود
چشمک تعارف ميکردي
چشمهايت جسارتي بي منظور
هزار بار هم بغض کني
خطاي اين اشکهاي منبسط را
گونه هاي بي شرمم به دل نمي گيرند
سکوت نکرده ام که براي غمگينيم
هي مست کني....هي مست کني....
روزهام دور انگشتهاي تو حلقه ميزدند
چهارشنبه شبم را تو به آتش کشاندي
پلک کدام زن مي پريد از روي خاکسترم
و کدام زردي با بوسه ات سرخ ميشد؟
بي خيال من شو!
گريه ام را کسي به شانه نمي گيرد
سر انگشت همين روزها خواهم مرد
به درک که نمي شود باشم!
به سلامتي اين همه بدبختي
شرابي برايم بريز!
************
هبوطِ فرياد را به احترام صدا
يک دقيقه سکوت کن!
شايد بشود بوي باران بگيرم
در دستان آب
پير ميشوم با همين کودکانه ها
که توي چشمهاي خدا خيس ميشوي
شانه هاي دنيا هم که سنگيني کنند
خدا روي نگاهت راه مي رود
پلک نزن!
دارم خلق ميشوم...
......و به باران سوگند
و به شبنم و به گل
و به هر چيز که چون عشق
لطيف است
که تو پروانه هستي مني!!
دلم گرفتار غمي ست
قسمت مي دهم اي گل هميشه بهار
دل من را تنها مگذار
اين گناه است
دو تا گلبرگ اقاقي
يک نواي کوچه باغي
يک قفس پراز ستاره
غنچۀ سيبِ بهاره
يک هواي تازۀ پاک
پر پروانۀ دل چاک
خنده هاي شاد مستي
شعر عاشقانِ هستي
تن عريان شقايق
قطره هاي اشک عاشق
يک قلم پراز نگفته
يک گل تازه شکفته
نصف قرص از اول ماه
چهرۀ يوسفِ در چاه
همۀ دارو ندارم
همينه برات مي يارم
مي کنم تحفه راهت
نداره قابل او چشم سياهت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 21:11  توسط hengameh  | 

پشت شیشه برف میبارد

پشت شیشه برف میبارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه اندوه میکارد

.

موسپید آخرشدی ای برف

تاسرانجامم چنین دیدی

در دلم باریدی...ای افسوس

برسرگورم نباریدی

.

چون نهالی سست میلرزید

روحم از سرمای تنهایی

میخزد در ظلمت قلبم

وحشت دنیای تنهایی

.

دیگرم گرمی نمیبخشی

عشق.ای خورشید یخ بسته

سینه ام صحرای نومیدیست

خسته ام.از عشق هم خسته

.

غنچه شوق تو هم خشکید

شعر.ای شیطان افسونکار

عاقبت زین خواب درد آلود

جان من بیدار شد.بیدار

.

بعداز او برهرچه رو کردم

دیدم افسوس سرابی بود

آنچه میگشتم به دنبالش

وای بر من.نقش خوابی بود

.

ای خدا...بر روی من بگشای

لحظه ای درهای دوزخ را

تابه کی در دل نهان سازم

حسرت گرمای دوزخ را؟

.

دیدم ای بس آفتابی را

کوپیاپی در غروب افسرد

آفتاب بی غروب من!

ای دریغا.در جنوب!افسرد

 Love Kiss

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 18:3  توسط hengameh  | 

Love Kiss

رفت و منو تنها گذاشت با کوله بار خستگی

گم شدم و تنها شدم تو کوره راه زندگی

رفت و نگاهی ام نکرد به این مسافر غریب

که بعد از اون چی میکشه از این همه دردو فریب

رفت و نگاهمو ندید که غرق بارون و غم

از این همه دردو فریب هر چی بگم بازم کمه

رفت و بازم تنها شدم با خاطرات بچگیم

با یک بغل شعرو غزل که گم شدن تو زندگیم

رفت و کتاب عشقمون زیر غبار روزگار

از یاد اون رفت وحالا منم اسیرو بی قرار

رفت و کبوترای عشق واسش بهونه میگیرن

گلای باغ زندگیم از غم هجرش میمیرن

رفت و نگفت که کی میاد،نگفت به یادم میمونه

اما دل ساده من باز اونو عاشق میدونه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 14:9  توسط hengameh  | 

اجازه هست

سلام عزیز مهربون

      اجازه هست بشم فدات؟

اجازه هست تو شعر من

              اثر بذاره خندهات؟

شب که میاد‍‍‍یواش یواش/ با چشمک ستاره هاش

             اجازه هست از آسمون

ستاره کش برم برات؟

                        اجازه هست بیای پیشم

یکم بگم دوست دارم؟

     تو هم بگی دوسم داری

            بارون بشم دل بارم؟

بریم تو باغ اطلسی

     بی رنج و درد بی کسی

 بهت بگم اجازه هست/گل روی موهات بذارم؟

اجازه هست خیال کنم

             تا آخرش مال منی...؟

خیال کنم دل منو

                  با رفتنت نمیشکنی؟

اجازه هست خیال کنم

بازم میای ببینمت

                 با اون چشمای مهربون

                  دوباره چشمک میزنی؟

طپش طپش با چشمکت

         غزل بگم برای تو

                 با اتکا به عشق تو

                         تو زندگی برم جلو....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 13:48  توسط hengameh  | 

مرگ

بیا ای مرگ،بنگر چه سان و بیقرار و غمگینم. بیا و مرا به بزم خود میهمان کن

! بیا تا سر بر دامانت بگذارم و رهسپار ابدیت شوم. بودن را چه سود وقتی

 مرا با زندگی پیوندی نیست؟بیا ای مرگ،روزگاریست که تو را میطلبم و تو از

من گریزانی. رحم بر دیدگان گریانم کن.دل بر قلب پاره پاره ام بسوزان.

بیا ای مرگ و مرا با آسایش ابدی برسان.گناهم چیست که حتی تو هم از من

 گریزانی؟ فرشتگان همه خوابند و خدا روی از این بنده ناسپاس گرفته. بیا ای

 مرگ،بیا که سر تا پا گناهم،بیا که غرق حسرت وآهم.شکستم را دیدند.فریاد

 صدایم را شنیدند اما چشم فرو بستندو مراندیدند. بیا ای مرگ، از این زندگی

 سیرم،رهایم کن که کنج این قفس اسیرم.از خود بیزارم. سایه ای لرزان بر

رخ دیوارم. رخم زرد گشته و بیمارم. مرا دریاب که تنها تو میتوانی نجاتم

دهی. بیا و رهایم کن...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 17:54  توسط hengameh  | 

امشب دلم گرفته...

یه جوره خاصی ام...

دلم می خواد با یکی حرف بزنم...

دلم می خواد سرمو مثل همیشه بذارم رو پای مامانم و باهاش حرف بزنم...

ولی نمی دونم چرا هر کار می کنم نمی تونم این حرفها رو به مامانم بزنم...

دلم می خواد یکی بود مثل مامانم...

یکی که می تونستم کنارش بشینم...

سرمو بذارم رو پاهاش و باهاش حرف بزنم...

هر چیزی رو که نمی شد به مامانم بگو بهش میگفتم...

تا یکم سبک بشم...

آخه از اینکه بارکش افکار بیهوده و حسرتها باشم خوشم نمیاد...

شاید بخاطر غرور باشه...

ولی دوست ندارم با این اوضاع با کسایی که حرفامو نمی فهمن روبرو بشم...

بخوام واسشون توضیح بدم...

اصلاً خوشم نمیاد...

دوست دارم یکی یا چیزی بود میشد بهش اعتماد کنم...

لااقل واسه این آخرا...

میشد با حرف زدن با اون خودمو خالی کنم...

کسی که می تونست منو بفهمه ...

خودم فکر می کنم خودخواهیه...

ولی نمی دونم چرا نمیشه هیچ جایگزینی براش پیدا کنم...

اگه اینجا نبود واسه نوشتن الان دیگه می ترکیدم از نداشتن گوش شنوا واسه حرفام...

شاید بگید این چرت و پرتا که شنیدن نداره...

ولی قبول کن اگه همین ها رو نتونی تخلیه کنی پس چطوری می خوای با بزرگتر

 از اینا روبرو بشی و تحملشون کنی...؟

البته از ما که گذشت...

خوش به حال اونا...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 18:59  توسط hengameh  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 18:56  توسط hengameh  | 

  

 

 

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 18:52  توسط hengameh  | 

 در افسانه ها آمده روزي که خداوند جهان را آفريد فرشتگان مقرب را به بارگاه
خود فرا خواند و از آنها خواست تا براي پنهان کردن راز زندگي پيشنهاد بدهند∙
يکي از فرشتگان به پروردگار گفت:خداوندا آنرا در زير زمين مدفون کن∙
فرشته ديگري گفت آن را در زير درياها قرار بده∙
و سومي گفت راز زندگي را در کوهها قرار بده∙
ولي خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته هاي شما عمل کنم فقط تعداد
کمي از بندگانم قادر خواهند بود آن را بيابند در حالي که من مي خواهم راز
زندگي در دسترس همه بندگانم باشد∙
در اين هنگام يکي از فرشتگان گفت فهميدم کجاهي خداي مهربان راز
زندگي را در قلب بندگانت قرار بده زيرا هيچ کس به اين فکر نمي افتد که
براي پيدا کردن آن بايد به قلب و درون خودش نگاه کند∙
و خداوند اين فکر را پسنديد∙

خدایا تو دانی که در زندگانی چه کرده به من مهربانی من

خدایا تو دانی که این مهربانی شده دشمن جاودانی من

کسی که دلم را کشیده خدایا در اتش غم

نگفته که با او به غیر محبت چه کرده دلم

بلا دیدم از دل خطا دیدم از دل

نخواهم دلی را دل قابلی را که شد باعث نا توانی من

به عشقی اسیرم به دردی دچارم

که از محنت ان قراری ندارم

سیه شد از آان زندگانی من...............

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 18:42  توسط hengameh  | 

    

  تويي زيبا طلوع صبح فردا ...............منم اينجا غروبي مثل شبها  

    تويي همچون قناري شاد و شيدا ...... منم مثل كلاغي رو درختا

    تويي آشفته دل مغرور و رعنا............. منم همراز و همراه يه رويا

   تويي عشق و محبت توي قلبها...........منم ديوونه مثل موج دريا

    تويي تنها تويي ياد غريبها..................منم فرياد بي پايان غمها

       تويي شاخه گل سرخ صدفها...............منم تنها شقايق توي صحرا

        تويي آب زلال اشك چشمها................منم مرداب سرد توي دشتها

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 21:2  توسط hengameh  | 

دوستت داشتم

میدونی چرا؟

چون حس میکردم با تو عشق تو وجودم زنده شد

چون با وجود تو احساس میکردم دوباره متولد شدم

یا احساسی که شاید تو اصلا هیچوقت نفهمی یعنی چی.

هر چی عشق و احساس داشتم به پات ریختم تو هم تظاهر

کردی یه وقت کم نیاری.

برای همین هر روز بیشتر از دیروز دلم برات تنگ میشد!

اونقدر لایق میدونستمت که دو دستی قلبمو تقدیمت کردم.

تو هم به اصطلاح نامردی نکردی و دو دستی اونو چسبیدی و

گفتی خوب ازش نگهداری میکنی. مطمئن باش جای خوبی سپردیش.

همیشه میگفتی من با همه آدم بدا فرق دارم. من مثل اونا نامرد نیستم.

میدونی اعتماد کردن یعنی چی؟

اعتماد خیلی سخته خیلی.اونم تو این زمونه نامرد.

اما من به حرفات به نگاهات و به چشمات اعتماد کردم.

درست زمانی که بهت عادت کردم بی احساسی رو تو وجودت دیدم.

دیدم که کم کم داری رو تموم احساساتم پا میذاری.

دیگه باورت ندارم. نمیخواستم این رو بگم....

اما تو رفیق نیمه راهی. این بارها بهم ثابت شد.

هر دفعه خودم رو دلداری دادم که همه چی درست میشه اما

تو هیچوقت منو درک نکردی  نخواستی منو بفهمی چون

هروقت بهت احتیاج داشتم.....

هر وقت احساس تنهایی کردم و به دلگرمیت احتیاج داشتم

پشتم رو خالی کردی...... اینه رسم رفاقت؟؟!...

کاش میفهمیدی به قلبی که به امانت گرفتی بد تا کردی

حالا میدونم با همه آدم بدای دیگه فرق داری...

آره فرق داری... همه آدم بدا قلب دیگران و یه بار میشکنن.

اما تو روزی چند بار قلب منو میشکنی.

روزی چند بار منو میکشی و دوباره زنده میکنی.

بارها روی قلب شکسته ام پا گذاشتی و له کردی و بی تفاوت گذشتی.

میدونی چیه؟ نه نمیدونی! یعنی هیچوقت نخواستی بدونی. هیچوقت

حاضر نشدی حتی یکبار به خاطر کسی که همیشه به خاطر تو غرورشو له

میکردی از اون غرور لعنتیت دست بکشی....

دیگه نمیخوام دوستت داشته باشم

شاید اینجوری یه ذره احساسمو درک کنی.

نمیدونم....

شایدم مثل بقیه چیزا از اینم خیلی ساده بگذری اما اینو بدون.....

نمیتونم ببخشمت!...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:3  توسط hengameh  | 

وجودم براي تو

 

اگر هنوز شب هاي باروني يادت مونده باشه برات قصه مي گم،نمي دونم شب هاي بي ستاره رو به ياد داري يا نه؟اما مي خوام برات لالايي بگم.مي خوام اينقدر بگم،بنويسم،بخوونم تا بالاخره بگي دوستم داري،فاصله بين ما رنگين کماني است هفت رنگ.تو شب ها زود مي خوابي بدون لالايي،من شب ها دير مي خوابم با اشک هاي مهتابي،تو روزها مي گي ومي خندي...من روزها مي گريم ومي نويسم.يادته يادته چقدر برات نوشتم توفقط مال مني،يادته بهت گفته بودم:وجودم براي تو؟

 

يادته چقدر برات نامه نوشتم؟نگو نگو که يادت نمي ياد.تو خودت بودي که مي گفتي،شبهاي بي انتهاي عشق را نبايد فراموش کني نبايد بري ومن رئ براي هميشه فراموش کني؟قصه بگم يا نگم؟برام نمي خووني!بگم يا نگم دوستت دارم،برام نمي موني،بگم دلم براي تو،فداي تو،دوستم نداري،اما اين بار نوشتم که بگم چشمهايم براي تو.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 20:48  توسط hengameh  | 

دوستی شوخی سرد آدمهاست

 

بازی شیرین گرگم به هواست

 

واسه کشتن غرور منو تو

 

دوستی توطئه ثانیه هاست

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 20:43  توسط hengameh  | 

آموخته ام

آموخته ام که وقتي عاشقم ، عشق در ظاهرم نيز نمايان مي شود.

آموخته ام که عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت .

آموخته ام که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشقش شويم .

آموخته ام که اين عشق است که زخم ها را شفا ميدهد ، نه زمان .

آموخته ام که تنها کسي مرا شاد ميکند ، که بمن ميگويد « تو مرا شاد

کردي »

آموخته ام که گاهي مهربان بودن بسيار مهمتر از درست بودن است .

آموخته ام که مهم بودن خوبست ولي خوب بودن مهمتر است .

آموخته ام که هرگز نبايد به هديه اي که از طرف کودکي داده ميشود « نه »

 گفت

آموخته ام که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمکش نيستم ،

 دعا کنم .

آموخته ام که زندگي جديست ولي ما نياز به «دوستي» داريم که لحظه اي

 با او از جدي بودن دور باشيم .

اموخته ام که تنها چيزي که يک شخص ميخواهد فقط دستي است براي

گرفتن دست او و قلبي براي

فهميدنش.

آموخته ام که زير پوست سخت همه افراد کسي وجود دارد که خوشحال

شود و دوست داشته باشد.

آموخته ام که خدا همه چيز را در يک روز نيافريد ، پس من چگونه ميتوانم

همه چيز را در يک روز بدست آورم .

آموخته ام که چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد.

آموخته ام که وقتي با کسي روبرو ميشويم ، انتظار لبخندي از سوي ما دارد.

آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که ميتوان با آن نگاه را وسعت

بخشيد .

آموخته ام که باد با چراغ خاموش کاري ندارد.

آموخته ام که به چيزي که دل ندارد نبايد دل بست .

آموخته ام که خوشبختي جستن آن است نه پيدا کردن آن .

و آموخته ام که قطره درياست ، اگر با درياست .

و آموخته ام که عشق ، مهرباني ، گذشت ، صداقت وبلند نظري خصلت

 انسانهاي انسان است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 15:55  توسط hengameh  |