سلام
اینبار مثل دفعه های قبل نمیخوام شعرو اینا بنویسم
نمیدونم چرا اما یکم دلم گرفته بود گفتم شاید بالاخره یکی پیدا شه که منو
بفهمه و درکم کنه
هیچکس از شما که این وبلاگو میبینیدو هر کدوم نظرهای جورواجور میدین
از زندگیم یا اصلا علت ساخت این وبلاگو نمیدونین!
شایدم نمیخواید که بدونید!
به هرحال من میگم شاید بعضیا بتونن قلب زخم خورمو بفهمن!
همه چیز از تابستون شروع شد
یه روز گرم آفتابی که مثل همیشه تو پارک محلمون بودم و خیلی اتفاقی
حوس تاپ بازی کردم و خیلی اتفاقی حوس تاپ بازی کرد...
اصلا همه چی یه اتفاق بود یه اتفاق قشنگ...
بگذار هرچه نمی خواهند بگوییم
بگذار هرچه نمی خواهیم بگویند
باران که ببارد،
از دست چترها هم کاری ساخته نیست
ما اتفاقی هستیم که افتادیم!
یه دل نه صد دل عاشق شدیم ودیوونه هم شدیم
نمیدونم چرا واقعا چرا؟؟؟
همه چی که مرتب بود خوب بود چی شد که اومد تو زندگیمو اونو بازیچه
دست خودش کرد؟
اما امروز دادم واسه این اینارو میگم که آخرین بار باشه که ازش میگم
امروز آخرین روزیه که نامه قشنگشو که به دست یه عاشق نوشته شده
بودو میخونم...
از اینکه میگم عاشق تعجب نکن آره عاشق بود
اما بود...
همیشه آرزو میکردم زمستون شه باهم بریم زیر بارون و برف که اومد برف
بازی کنیم...
چی شد که همه آرزوهای قشنگمون مثل برف آب شد؟
اما هنوزم یه چیزیو مطمئنم اونم اینکه من یه عاشق واقعی بودم اما اون با
حوس خودش درگیر بود شاید اویل عشق اما بعد همش از بین رفت...

چه زود همه چی تموم شد!
هیچکس فکرشم نمیکرد امیر با من بازی کنه اما کرد...
الام ۲ماهو نیم از روز جدایی گذشته اما عشقش خهنوز زنده است
من جز یه عشق پاک مگه چی میخواستم؟
اما نه من تسلیم این روزگار نمیشم اینقدر میگردم و میگردم که عشق رویاهامو پیدا کنم
الان اینو مینویسم اما هر وقت عشق واقعیمو پیدا کردم بازم مینویسم منتظر
باشید که دیگه این هنگامه غمگین نمیادو یه هنگامه شادو سرحات میاد...
آره همونطور که فراموش شدم فراموش میکنم...
پیش رویم چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام منزلگه اندوه و دردو بدگمانی...
من با یه عشق نو یه عشق پاک و صادق میام و دیگه با اون روزا خدافظی کردم
لحظه ای اگر بگشایند در این زندان را
بیرون خواهم رفت
چشم ها را خواهم شست
دریا را خواهم دید
ستاره ها را خواهم چید
گاز خواهم زد سیب سرخ ماه را
در آغوش خواهم کشید عشق بی آلایشم را
خواهم گریست
قهقهه خواهم زد
اگر فقط لحظه ای بگشایند این در زندان را
آه! ای زندانبان!!!...




بارانیم
مثل هوای چشمان غرور پیچک شکفته به دست باد
عاصیم
مثل بغض به هنگام فریاد
مثل پنجره های خاموشی به وقت چشم انتظاری باران
دلم تنگ است
مثل سنگ صبور به وقت تکه شدن به دست سنگینی نشئه مرگ
با همه تنهایی و بارانی و طوفانی و عصیان....
باز هم منتظرم...!
بغض این قلم باز نمی شود ...!
دلم تنگ است...

عاقبت خاك شوم گل بدمد از گل من
حسرت روي توهرگز نرود از دل من
اشتياقي كه به ديدارتو دارد دل من
دل من داند و من دانم و داند دل من...

گل سرخ به خارپشت پیری که با بی اعتنایی از کنارش گذشت گفت:
چرا مرا نبوئیدی؟!!!
خارپشت پاسخ داد: ترسیدم سختی وجودم تو را بیازارد.
گل سرخ از حسرت احساس خارپشت پژمرد...